تبليغاتX
دخترونه

اگر دیر بیایی...

من خیره مانده ام بر راهی که قرار است بیایی

تا تاریکیت را با من قسمت کنی

نگو سهمی از غصه هایت ندارم

هیچ خیال نکن همیشه در انتظار می مانم

جاده بی رهگذر نمی ماند

کسی می آید

این روز ها مسافرانِ مجنون بسیارند

با کوله باری از غم در پی عشق

من همان معشوقه ی لیلی صفت

با چشم سیاه و گیسوان یلدایی

سرمه بر چشم می کشند و عروسم می کنند

می شوم ساقیه محمل نشینِ شافی

آواز دل می خوانم و گوش جان می ربایم

شراب بر کام هوس میریزم و تن میسپارم

ولی حسرت هنوز در عمق نگاهم چنگ می زند

هرم نفس هایم تو را می خواهد

 

 

اولین عشق؟

بازهم دروغ می گویی

من که می دانم کامت از دیگران شیرین است

من که می دانم در نوازش هایت حسی نمادین موج می زند

برای من خودت باش

بگو چند معشوقه داشته ای

من از احساس تملک سیرم

از عشق بیزارم

برایم از دوست داشتن نگو

قلبم طاقت هیجان عشق را ندارد

چشم هایم دیگر نمی توانند انتظار را تداعی کنند

اشکی نمانده تا وقت جدایی بر گونه هایم جاری شوند

مرا به حال خود بگذار

بگذار تا در تاریکی خود مرگ را جست و جو کنم

بگذار آن تنها یار وفا دار برای همیشه مرا به دنیای سکوت ببرد

من خسته ام

دلم یک بغل گریه می خواهد

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 22:44 | جمعه 25 آذر1384 •

تو و من؟

می دانستی هیچ گاه عشق را لمس نکرده ام

و نمی دانم عالم مستی کجاست

"تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن"

 

 

این همه نفرت از کجا آورده ای؟

در کدام گورستان محبت را خاک کرده ای؟

می گویند عشق سلاخی شده

می گویند صدای باران دیگر زیبا نیست

و هیچ رهگذری گنجشک های گرسنه را نمی بیند

وقتی هیچ کس رنگ آبی تعارف نمی کند

آسمان را خواهم ربود

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 22:4 | پنجشنبه 24 آذر1384 •

اجازه نداشتند

تمام تنش کبود بود

وقتی برای آخرین بار لختی تنش را دیدم

که زیر قطرات آب می درخشید

با تمام زیبایی ها وداع کردم

با تمام خنده ها و شادی ها

چگونه لبهایم با خنده گشوده شوند

وقتی در آن صورت بی گناه جز سکوت نمی نشیند

تمام هستی ام به یکباره نابود شد

آن کس که دوستش داشتم

روی سنگی سرد بی جان ترین شکل را تداعی می کرد

او که برایم مفهومی از قدرت و اراده بود

او که انسانیت را معنا می کرد

و من را به دنیای خوشبخته خوشبخت آشنا می کرد

کفنی سفید پوشید

به جای لباس دامادی ...

و من تمام آرزوهایم را مرده در آغوش گرفتم

بوییدم، بوسیدم

برای آخرین بار

و در انهدام تمام لحظه ها

گریه کردم

ولی اشک هایم اجازه نداشتند

اجازه نداشتند....

 

 

توی گفتن اینجور شعرا زیاد وارد نیستم

اگه بده ببخشید

 .

 .

 .

نمی دانم چرا قلبم در این تاریکی عالم به دنبال تو می گردد

فنا گشتی ولی یادت همیشه در میان بستری مواج می چرخد

 

چه آسان از کنارم رفته ای جانم

من اکنون در غمت غمگین و نالانم

 

تنت را در میان گور می یابم

ولی اسمت شکوفا گشته در یادم

 

دریغ از تو، دریغ از گرمی و خواهش

کجایم من در این دنیای بی سازش

 

هم اکنون این تنم از دوریت بر خویش می لرزد

سر و پایم بدون تو نمی ارزد

 

فدایت می شوم آری، فدای جسم بی جانت

فدای خنده ی مرگت، فدای نور چشمانت

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 19:25 | سه شنبه 22 آذر1384 •

آیات زمینی

به نام انسان که می تواند مهربان و بخشنده باشد

ای کاش در امان بماند از دست خدای حکمرانش

که حس پرستش در وجودش چگونه بوجود آمد؟

مگر نه آنکه عده ای سود می جویند از این فلاکت بندگی

وقتی متولد می شود آب را می پرستد

خاک و خورشید و آتش از پی آن می آیند

آنقدر سجده می کند و دست به سوی آسمان دراز می کند

تا قدرتی را فراموش می کند که در وجود خویش است

قدرت اراده که رو به زوال دارد

و نیروهای انسانی را به آرامش جنسی و جسمی می فروشد

عشق را هوس می کند و دنیا را بی ارزش می خواند

انسان فراموش کرده انسانیت را در سایه ی الطاف الهی

به حقیقت که آتش جهنم سوزان است ؟

و بهشت پر از رودهای جاری است که میوه های شیرین در آن است؟

و حوریانی که بشریت را در حشریت خلاصه می کنند!!!

به راستی اگر اندکی فکر کنید نترسید از این خدای دروغین

که هیچ عذابی از نور به شما نمی رسد مگر جهل و نادانی

و آن اینست که کورتان می کند اگر خود بخواهید

و قسم می خورم به نیروی انسانی که می توانید.

!! نوشته شده توسط unfaithful | 17:57 | دوشنبه 21 آذر1384 •

تنها

آی آدم ها

من اینجا تنهایم

هیچ کس نمی خواهد تنهاییم را در آغوش بگیرد، عشق را معنا کند؟

من تنهایم

حتی خدایی ندارم تا سر بندگی به آستان جلاله اش بسایم

یا با او راز و نیاز کنم

می گویند" فقط خداست که یکی ست و یاری ندارد

نه می زاید و نه زاده شده

از همه چیز بی نیاز است"

ولی همان خدایشان

این همه انسان آفرید

تا خلاء خدایی اش را

با احساس حاکمیت پر کند

و حاکمیتش را حکمیت نام نهاد

تا بندگانش در سایه ی رحمتش

خون بیاشامند و کشتار کنند

تا آدمیت در جاهلیت به گل نشیند

 

 

گناهکار بود

از نگاهش خوانده بودم

با وسواس حرف میزد

فکر می کرد هیچ کس منظورش را نمی فهمد

می خواست با چشمهایش حرفهایش را تاکید کند

وقتی با آن حالت مضطرب به چشمهایم نگاه می کرد

نگاهش می لرزید

گاهی حرفی را شروع می کرد و ادامه نمی داد

اوایل که اخلاقش را نمی دانستم منتظر کلمه ی بعدی می ماندم

کم کم یاد گرفتم نباید کنجکاو باشم

دوست داشت رازهایی داشته باشد تا دنیایش را مال خود بداند

هر روز بیشتر دوستش داشتم

می دانستم نباید به او دل خوش کنم

روزی می رفت و هیچ قرار بر ماندن نبود

قرار بر عشق هم نبود

حتی دوست داشتن

چشم باز کردم و دیدم که رفته است

دل تنگ شدم

اجازه نداشتم

اجازه نداشتم اشکی بریزم

او رفت چون هیچ قرار نبود بماند

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 21:26 | یکشنبه 20 آذر1384 •

عشق کور میکند؟

احساس بدی دارم

با آنکه 3 روزی است لب به جام نبرده ام

طعم شراب در دهانم گلویم را می سوزاند

عشق با من سر جنگ دارد

وقتی بخواهد اسیرم کند

دربرابرش ناتوانم

می خواهم گریه کنم

چشم هایم را میبندم و یک نفس عمیق میکشم

صورتم را رو به خورشید میگیرم

عکس چشمهایش در سرخی پلکهایم می درخشند

و عطرش مانند نسیمی می گذرد

فقط آه میکشم

خیالش راحتم نمی گذارد

چشمهایش خورشید بودند

نگاهش میسوزاند

می گویند هرکس اسیر نگاهش شود

کور میشود

کور.....

و من هنوز میبینم!

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 16:13 | شنبه 19 آذر1384 •

میتوان زیبا بود

 

 

صدایم کن

به نوازش کلماتت نیاز دارم

هیچ فکر کرده ای بدون حس دستان تو چقدر تنهایم؟

وقتی نیستی نمی دانم کجای غربت بنشینم

هیچگاه نفهمیدی فقط تو را دوست داشتم

قلب من دنیایی داشت

تو مرا در حصار عشقت اسیر کردی

و مرا رها شده نام دادی

آن زمان که گفتی باز میگردی ولی برای همیشه ترکم کردی

رها شده......

به این نام عادت کرده ام

 

 

برایت گریه می کنم

صدای هق هق کودکانه ام را میشنوی

آه که هیچگاه ندانستی اگر نباشم نمی توانی

می روم تا وسعت دلتنگی را درک کنی

تا بفهمی آن زمان که کنارت بودم لحظه ها آنقدر جادویی بود

که بی من نمی توانی

به حرف من می خندی

فکر می کنی هیچ نمی شود ، اگر من بروم؟

اکنون ببین در برابرت سدی کشیده ام تا از دریای محبتم سیراب نشوی

فکر میکنی تا کی طاقت تشنگی را می آوری؟

 

 

لعنت بر تو

بر تو اگر می گویی مرا آفریدی

اگر هنوز ادعا می کنی که خدایم هستی

بعد از آنهمه ظلم

هنوز هم خود را مهربان می خوانی؟

چند دست بی گناه زیر تیغ کین خداییت قطع شده اند

کمر انسانیت درد می کند

ضربات شلاقت را بر کمرم احساس می کنم

سنگسار میشوم

باز هم چشم هایم را باز نگه می دارم

چشمهایم را نشانه گرفته ای؟

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 16:13 | جمعه 18 آذر1384 •

من میشناسمش

او را دیدم که گریه می کرد

اشگش بر پیراهنم چکید

او را در آغوش فشردم

طلب بخشش می کرد

به خاطر تمام ظلم هایی که روا داشته

به خاطر بشریتی که به فنا برده

و تمام جنگ ها، کشتارها، نابرابری هایی که در طول تاریخ سبب شده

فریاد می زد که دیگر نمی خواهد کسی را شکنجه دهد

کسی را گول بزند

گفت از پادشاهی به سطوح آمده

نمی خواهد اجابت کننده باشد

پای درد جاهلان بنشیند و توبه ی گناهکاران پشیمان را بپذیرد

گفت فرشته ها را آزاد کرده

همه ی فرشته ها حتی آن دو فرشته ای که روی شانه های انسان خبرچینی می کنند

و با شیطان به توافق رسیده!

گفت می خواهد آیه ای نازل کند

به همه بگوید که حقیقتا چیست

بگوید گناهکار واقعی خود اوست

و پشیمان

می خواهد به پای انسان سجده کند

آری ... خدا را دیدم

این را گفت و مُرد

همه جا تاریک شد

و چشم هایم جهانی را دیدند که در نور خدا ناپیدا بود

جهان روشن گشت و زندگی آغاز شد

 

 

طنز...

من نماز می خوانم

نامهای پیشنهادی جایگزین برای کتاب غیر مقدس "قرآن"، از دین ضاله اسلام.

کنکور وقت ظهور

!! نوشته شده توسط unfaithful | 13:30 | پنجشنبه 17 آذر1384 •

مست

زیاد شراب خوردم

او می ریخت و من می نوشیدم

آنقدر مست کردم که روح از تنم خارج شد

در فضای اتاق معلق بودم

چشمهایم قدرت دیدن نداشتند

پلک هایم روی هم می آمدند

چند بار از جایم برخاستم و از پشت خودم را روی زمین انداختم

سرم محکم به زمین خورد و نفسم بند آمد

با آرامش کنارم خوابید

تنم را لمس می کرد

از لمسش بیزار بودم

می خواستم تنها باشم

گفت باز هم می خوری

گفتم نه

لیوان را پر کرد

کنار دهانم آورد

بوی شراب دیوانه ام کرد

مستانه نوشیدم

و دیگر هیچ ...

وقتی چشم باز کردم در ماشین بودیم

مرا صندلی عقب خوابانده بود و خود رانندگی می کرد

سرعتش زیاد بود

نئشگیم پرید

با کسی حرف میزد

صدایش در گوشم می پیچید

نمی خواستم صدایش را بشنوم

قدرت نداشتم بگویم ساکت

دستم را از پشت روی شانه اش گذاشتم

فهمید بیدار شده ام

گفت خوبی؟

صدایش آزارم می داد

گفت داریم می رسیم

چشم هایم را بستم

خواب شیرین ترین بود

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:38 | پنجشنبه 17 آذر1384 •

حرف های شبانه

عارفی بود که هر شب تا صبح خدایش را عبادت می کرد

می دانید که عبادت عارفان با عابدان متفاوت است

یک شب که در ملکوت خدا را رویت کرد

عاشق خدا شد

ولی نمی دانست خدا مرد است یا زن

و یادش رفته بود که خودش هم مرد است یا زن

وقتی هشیار شد

زن و فرزندش را خفته دید

آری او مرد بود

شب بعد دوباره به خلسه رفت

این بار خدا را در شکلی زنانه یافت

با خدا عشق بازی کرد

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 2:40 | پنجشنبه 17 آذر1384 •

من زنده ام

نفس بکش

یه نفس عمیق

اسمتو بلند فریاد بزن

شاید این اولین باری باشه که خودتو صدا می کنی

از ته دل بخند

فقط همین یک بار سعی خودتو بکن

لازم نیست دلیلی برای خندیدن باشه

می تونی بی دلیل بخندی

برو پنجره اتاقتو باز کن

به آسمون جوری نگاه کن که آخرین باره میبینیش

سعی کن جوری زندگی کنی که انگار فقط یه هفته برای زنده موندن وقت داری

خودمونیم واقعا اگه می دونستی قراره کی بمیری چی می کردی؟

لباسهای تمیز و خوشگلتو تنت می کردی؟ همونایی که خیلی گرون خریدیشون و فقط یه بار توی عروسی دوستت پوشیدی.

اتاقتو مرتب می کردی، نوشته های خصوصیتو پاره می کردی، شایدم وصیت نامه می نوشتی؟

هر چی پول جمع کرده بودی برای رسیدن به آرزوهایی که داشتی خرج می کردی؟ مثلا اون عطر گرونی رو که قبلا دلت نمی اومد بخری می خریدی شایدم یه سفر می رفتی لب دریا تا توی یه جای رویایی بمیری؟

برای اولین بار توی زندگیت خطر می کردی چون قرار بود آخره اون هفته بمیری از خطر مرگ نمی ترسیدی

توبه می کردی، شفاعت می گرفت، متوسل میشدی که نمیری؟

شایدم از ترس مرگ سکته می کردی؟

شایدم هیچ کاری نمی کردی و به زندگی کسالت بارت ادامه می دادی

چشماتو باز کن ببین چی کار میکنی

اگه تصور کنی یه هفته بیشتر زنده نمی مونی

شاید قدرت اینو داشته باشی که برای آرزوهات تلاش کنی

زمان حال هدیه ی ارزشمندیه که هرکس می تونه به خودش کادو بده

اگه بخوای به حق فکر کنی این که کی بمیری معلوم نیست

پس بهتره جوری زندگی کنی که مرگ فراموش نشه

اگه درست زندگی کنی مرگ رو میکشی

تو فقط یک بار وقت داری که زندگی کنی

از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببر

آرزوهاتو فراموش نکن

فکر نکن خیلی وقت داری

شاید فردا  آخرین روزت باشه

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 21:13 | سه شنبه 15 آذر1384 •

در جهنم باز شده بشتابید

dare jahanam

 

بعضیا می آن وبلاگ منو می خونن و نظر می دن

من نظراشونو پاک نمی کنم چون به نظرم جهالتشون گاهی موثره

خیالم راحته که دوستانی مانند (ست) عزیزم هستند که در راه احساس تنهایی نکنم

راستی یکی از بی خردان جمله ای گفت که بعد از کلی خنده به فکر افتادم تا شعر گونه ای بنویسم

با الهام از این جمله

با این همه چرتو پرت گویی اعوذبالله نمی تونی خدا رو تکذیب کنی آخرشم این تویی که در کفر خودت می سوزی

 

 

من عاشق آتشم

جهنم را می خرم به عشق آتش

شاید گناه می کنم تا جهنم به سویم گشوده شود

تنی داغ می خواهم

تا شهوتم دو چندان شود

می گویند در جهنم فرشته های عذاب تنی آتشین دارند

از سرما نفرت دارم

از برف بدم می آید

دوست دارم مستقیم به خورشید نگاه کنم

شاید ساعت ها

تا آن زمان که خسته شود

و غروب کند

من عاشق دردم

به خود تازیانه می زنم

بر تنم داغ می گذارم

از درد به اوج لذت می رسم

خدا چه عذابی به من می دهد

بی شک مرا به بهشت می برد

تا در کنار مومنی چون تو عذاب بکشم

ترسیدی؟

پیش خودمان بماند

خدایت هم ترسیده

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 13:17 | دوشنبه 14 آذر1384 •

کمی میترسم

 

در اتاقم قدم می زدم. دیوار ها محصورم کرده بودند. مثل ماده شیری عصبی که در یک قفس اسیر باشد وقتی به دیوار ها می رسیدم سری میگرداندم و جهتم را تغییر می دادم.خسته بودم. بغض کرده بودم. نمی توانستم اشگی بریزم تا آرامم کند. لباس پوشیدم. ساده ترین و کهنه ترین لباسهایم. صورتم را شستم. به حالت انزجار از خود رسیده بودم. نمی خواستم آرایش کنم. فقط شیشه ی عطر ارزانی را برداشتم و زیاد زدم.یواشکی سر یخچال رفتم و هویج برداشتم. می خواستم از در خانه خارج شوم که مادرم گفت: باشگاه هم میروی؟ گفتم: نه......شاید......می خواهم کتاب بخرم. گفت دروغ نگو برای خودت میگویم زیاد وابسته ی اسب شدی. هیچ نگفتم و خارج شدم.

خیلی سعی می کردم صاف راه بروم. با هر لباسی می توان مغرور قدم برداشت. می خواستم به نزدیک ترین کتاب فروشی برومبا آن سر و شکل ساده احساس سبکی میکردم. احساس می کردم دیگر لازم نیست نگران دیگران باشم. خودم راحت بودم و این مهم بود. به کتابفروشی که رسیدم پایم را روی پله گذاشتم تا وارد شوم ولی انگار نیرویی جلو مرا میگرفت.ترجیه دادم به همان کتاب فروشی همیشگی بروم. احساس کردم در آنجا کتاب مورد علاقه ام را راحت تر پیدا می کنم. چون فروشنده اش سرگرم کار خودش است و مثل جاهای دیگر سوال نمی کند چه کتابی می خواهید.

تا آن کتاب فروشی یک خیابان فاصله بود و آن خیابان از شیک ترین خیابان های شهر است. خیابانی که در آن دختر ها و پسر ها لباسهای شیک می پوشند و مانند عروسک میشوند و برای هم دلبری می کنند.

همیشه وقتی راه میروم سرم به مغازه ها و منظره های اطراف گرم است. ولی این بار به چهره ی افراد خوب نگاه می کردم. در میان آن همه، چهره ی یک آشنا نظرم را جلب کرد. دوست قدیمیم را دیدم که با یک پسر غریبه راه می رود و می خندد. به صورت هر دوی آنها نگاه کردم. به تازگی دوستم را به خاطر همین کارهایش ول کرده ام.حس کردم نمی خواهد سلام دهد. ولی من آرام لبخند زدم و به نشانه ی سلام و احوال پرسی سرم را تکان دادم. دلم برایش سوخت ولی به خاطر شانس گندش خنده ام گرفتم. مجبور شدم بایستم و صورتم را نگه دارم و چند دقیقه ای بخندم. از پیاده روی لذت می بردم. به کتاب فروشی رسیدم. مشتری نداشت و فروشنده مشغول مطالعه بود. سراغ کتاب های پائولو کوئلیو رفتم ولی بیشترشان را خوانده بودم. دنبال یک کتاب جادویی میگشتم که متفاوت باشد. یک کتاب از قفسه برداشتم و مقدمه اش را خواندم و خوشم نیامد. با حساسیت خاص و کمی لرزش دست آن را سر جایش گذاشتم. داشتم نامید میشدم و خجالت زده که بعد از آن مدت طولانی باید بدون کتاب خارج میشدم. چشمم به کتابهای صادق هدایت افتاد. قبلا بوف کورش را خوانده بودم. حس کردم نیاز به جنون نوشته های او دارم. عاشق روانی کلامش هستم و اینکه حصار ذهنش را بدون حراص گشوده و هرچه میخواهد می گوید(یک آزادی مطلق) با آنکه با همه ی حرفهایش موافق نیستم ولی برایم زیباست. کتاب سگ ولگردش را برداشتم نگران قیمت بودم 1100 تومان خیالم راحت شد که کتاب دیگری هم می توانم بردارم. (زنده به گور) نظرم را جلب کرد. قیمتش همان 1100 تومان بود انگار تمام کتاب های صادق هدایت قیمتشان یکی بود. این همه نگرانی برای قیمت کتاب تقصیر خودم بود. امروز از قصد کیف پولم را خالی کردم و 2500 تومان گذاشتم. چون هروقت می خواهم کتاب بخرم تمام پولم را خرج می کنم. یک جور عطش است که سیرابی ندارد. پیش فروشنده رفتم و با آنکه می دانستم پرسیدم چقدر تقدیم کنم؟

از پیاده روی لذت میبردم. درد زانوی پای راستم از خانه شروع شده بود. میتوانستم تاکسی بگیرم ولی انگار از درد خوشم می آمد. پایم تیر میکشید و تنم یخ زده بود و من به اوج لذت رسیده بودم و از درد مست بودم.

درد پا زیادتر شد. دیگر امانم را برید. این هم از مضرات زیاد سواری کردن. درد در صورتم پیدا بود. از شدت درد صورتم جمع شده بود. بلاخره سوار تاکسی شدم و برای رسیدن به باشگاه یک جاده ی خاکی طولانی را پیاده روی کردم. و از غروب لذت بردم. تا به حال کمتر پیش آمده که غروبی را از دست بدهم. مخصوصا امشب که در افق نارنجی رنگ ماه با حلال نازک و ستاره ای درخشان زیر آن جلوه ای خاص داشت. هر وقت اولین ستاره را میبینم یک آرزو می کنم ولی امشب هیچ آرزویی نداشتم. می ترسم که خودم را گم کنم. و ایمانم را به نیروی اراده ی انسانی از دست بدهم.

!! نوشته شده توسط unfaithful | 22:35 | یکشنبه 13 آذر1384 •

انسان 1

آنتروپولوژی عبارت از دانش مربوط به پیدایش انسان و مراحل تحول انسان از میمون های بی دم مانند اورانگوتان، شمپانزه،گوریل و ژیبون تا رسیدن به صورت امروزی می باشد.

امروزه اکثر دانشمندان متخصص آنتروپولوژی معتقدند که اجداد ما در یک فاصله ی زمانی نسبتا کوتاه قبل از ما به صورت گله های کوچک و با رفتار و هنجار حیوانات وحشی و درنده زندگی می کردند. گله های مزبور طبق نشانه ها و علائم باقی مانده تحت تسلط سبعانه ی پیرترین و ترسناکترین جنس نر گله ی خود بوده اند.

این فرضیه را میتوان اثبات کرد که حیوانات خشن _آدم نماهای مزبور_ در عین حال یک احساس جنون آمیز هم خونی و هم نژادی داشته اند. در بعضی از آثار مراکز زندگی این موجودات اولیه در تپه های خاک قربانیان آنها علائمی پیدا شده که نشان میدهد آنها حتی استخوان های هم جنسان خود را با سنگ خرد کرده و مغز استخوان ها را مکیده اند.

بنابراین گونه شواهد و آثار مسلم است که انسان فعلی از نسل شرورترین و درنده ترین حیوانات روی زمین است. هر روز دلایل و آثار جدیدی به دست می آیند که این مطلب را بیشتر اثبات می کنند


دانشمندان به يک بحران عمده آب و هوايی که ده ها هزار سال قبل در آفريقا روی داد و به گفته آنها احتمالا تاريخ تکامل انسان را به مسير تازه ای انداخت پی برده اند . محققان در نشست انجمن ژئوفيزيک آمريکا در سانفرانسيسکو گفتند که قاره آفريقا در آن زمان گرفتار خشکسالی عظيمی شد که هزاران سال ادامه داشت . هفتاد هزار سال پيش درياچه مالاوی که هم اکنون دريايی محصور در خشکی به طول 500 کيلومتر است در آن زمان به آبگيری به طول حداکثر 10 کيلومتر تقليل پيدا کرد .
نکته جالب توجه درباره وقوع اين حادثه اين است که از لحاظ زمانی به نظريه ي هوا درباره ي تکامل انسان گره می خورد . براساس اين نظريه جد همه انسان های امروزی به گروهی شامل تقريبا 10 هزار نفر که در آن زمان در شرق آفريقا زندگی می کردند می رسد . بلافاصله پس از پايان آن بحران ، جمعيت های انسانی به سرعت گسترش يافت و بسياری از اجداد ما به تدريج خروج از آفريقا به خاورميانه و ورای آن به آسيا و اروپا را آغاز کردند .
برگرفته از وبلاگ صادق هدایت

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:10 | یکشنبه 13 آذر1384 •

می توان در جوابت نگفت آری؟

مرا جادو کن

این را برای تو می نویسم

این جا به یاد تو

به یاد اولین باری که اسیر طلسمت شدم

وقتی روبه رویم ایستادی

و با غرور گفتی

"همیشه در وضعیتی قرار می گیریم که نمی شناسیم

عشق می تواند مارا به دوزخ یا بهشت ببرد اما همیشه مارا به جایی میبرد

صحبت درباره ی عشق لازم نیست، چون عشق آوای خودش را دارد

حاضری روحمان را به یک سرنوشت گره بزنیم؟ "

و من در چشمهایت خواندم که مرا دوست داری

با چشمهایم خندیدم و گفتم آری

آنگاه در وزش دستانت جسمیت وجودم تحلیل رفت

احساس کردم دوباره شاهدخت شده ام

مرا جادو کن

طلسم کلماتت را خوب می دانم

!! نوشته شده توسط unfaithful | 0:44 | شنبه 12 آذر1384 •

اراده ی قدرت

بر سخت ترین چیره شدن شرطِ بزرگی است

آن رنجی که برای رسیدن به اهدافمان متحمل میشویم لذت رسیدن را موجب می شود

 

   سخنانی از نیچه همان که ساده بینان او را نیهیلیست می خوانند:

 

عدم ارضای عادی کشش های ما مثلا گرسنگی، کشش جنسی، کشش حرکتی، مطلقا هیچ چیز افسرده ساز ندارند

بلکه به عنوان آشوب و تکانی در احساس زندگی عمل می کند.

همچنان که هر نظم و هماهنگی محرک های کوچک و دردناک آن را نیرو مند تر می سازد(بدبینان هرچه می خواهند بگویند)

این عدم ارضا به جای اینکه آدمی را از زندگی بیزار سازد، محرکه ی بزرگی برای زندگی است.

 

 

نمونه ای از ساده اندیشی است که لذت یا معنویت یا اخلاق یا هر امر خاص دیگری از قلمرو آگاهی را همچون برترین ارزش ها فرض کنیم و شاید حتی جهان را از طریق آن توجیه کنی.

این اعتراض اساسی من به همه ی اعتقادات فلسفی_ اخلاق باور به عدالت کیهانی و خدایی است، به همه ی توضیحات و به همه ی برترین ارزش ها در فلسفه و الاهیات تا این زمان.یک نوع وسیله به جای هدف گرفته شده است؛ به عکس حیات و افزایش قدرت آن به حد یک وسیله تنزل یافته است.

نفی زندگی همچون یک هدف زندگی، یک هدف تحول! وجود همچون حماقتی بزرگ! چنین تعبیر دیوانه واری تنها حاصل سنجش زندگی با جلوه های آگاهی است(خوشی و نا خوشی، نیک و بد). در اینجا وسایل ساخته شده اند تا در برابر هدف قرار گیرند.

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 19:2 | جمعه 11 آذر1384 •

هرزگی

آیا تا به حال شنیده ای؟
کسی برایت آواز خوانده باشد؛
از ته دل.
آیا تا به حال خوانده ای؟
نامه ای عاشقانه که کسی برایت فرستاده باشد.
آیا تا به حال دیده ای؟
شنیده ای؟
خوانده ای؟
کسی برای فاحشه ای
هرزه ای
.....
حرفهای عاشقانه زده باشد؟
.....
حتی برای جنازه اش
سکه انداخته باشد؟
من
ندیدم.نشنیدم.نخواندم.
اما
چه لذتی دارد؛
آی دروغگویان
در این دنیای پاک و زیبای شما
هرزگی !

 

برگرفته از وبلاگ بدون امضا

!! نوشته شده توسط unfaithful | 0:24 | پنجشنبه 10 آذر1384 •

آغاز راه

درود بر شما دوستان عزیز

تا به حال به یه لذت جاودان فکر کردین؟

راستش خیلی ها که شعر های منو می خونن فکر می کنن که این اتفاقها برای من افتاده و من خاطرات خودمو می نویسم

ولی اشتباه می کنن

این فقط یه احساس دخترونه س

و آزادی مرزهای ذهن منه

برای درک آزادی

احساس معلق بودن در فضای تمام تفکرات تلقین شده

و عقایدی که انسان رو فلج می کنه

و در نهایت به ورطه ی نابودی می کشونه

نابودی فکر و جسم

من احتیاجی به شراب ندارم

همیشه گفتم که نخورده مستم

لذتی که طالبشم

در جسم خلاصه نمیشه

توی شعرهام فقط بهش بعد جسمانی میدم

چون احساس مستی رو نمی شه بیان کرد

شما هم می تونید

فقط به خودتون ایمان داشته باشید

تمام نیرو های فرازمینی رو فراموش کنید

وقتی میخواید بلند شید به جای یا علی گفتن با تمام نیرو به بالا بپرید

نذارید براتون قانون بذارن

بدونید هر انسانی اونقدر آزاد هست که آزادی دیگرانو نگیره

بگید من همونی هستم که قراره بزرگ ترین کارو تو این دنیا بکنه

چرا آرزوهاتونو فراموش می کنید؟

بچگیتون کجاست؟

دیگه بندگی تموم شد

این آغازه راهه...

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 16:27 | چهارشنبه 9 آذر1384 •

عروسک نباش

ای کاش همه چیز تمام می شد

در فاصله ای بین زمین و آسمان .

وقتی هوس را در چشمانش خواندم

و باز هم در آغوشش ماندم حماقت بود.

لذتی از گناه در وجودم احساس می کردم

و این کافی بود

در آن لحظه کاری جز عشق بازی ممکن نبود

به من می گفت عروسک

راست هم می گفت

لباس تنگ و چشمان شیشه ای و موهای پاپیون زده

احساس می کردم عروسکم

چون حقیقتا هیچ احساسی از لمس دستانش نداشتم

مانند کودکی عروسک بازی اش را کرد

وقتی خسته شد

عروسکش را بغل کرد و به خواب رفت

ولی عروسک چشمانش باز بود

عروسک هیچ وقت نمی خوابید

و به روزی فکر می کرد که در این بازی آسیب ببیند یا کهنه شود

شاید هم ...

اگه دوست داشتین به این آدرس به من ایمیل بزنید

freedom4girl@gawab.com

!! نوشته شده توسط unfaithful | 12:37 | سه شنبه 8 آذر1384 •

عشق بازی همین است ؟

برایم تکراری شده

او را نمی خواهم

ولی باز هم تسلیمش میشوم

باز هم از شراب لبهایم در کامش می ریزم

باز هم می گذارم سرش را بر سینه ام بگذارد

شاید در گوشش آرام بگویم

عاششقتم

ش اش را غلیظ تر میگویم تا تنش را بلرزاند

لیوان هایی پر از شراب سرخ

به سلامتیه ما که عشق را میشناسیم

یک بوسه ی گرم

لمس لختی تنهایمان

نفس های شهوتناک

صدای سوختن چوب در آتش

بوسه های طولانی

طعم او در دهانم

خیسی تنش وقتی از هیجان عرق میکند

لمس

بوسه

نفس

اوج لذت

تمام...

 

چیزی بیشتر از این می خواستی؟

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 19:0 | دوشنبه 7 آذر1384 •

زرتشت پیامبر ایرانی

بیگناهی آیت الله جنتی و اعتراضی به اعتراض نماینده زرتشتی ها. اخیراً آیت الله
جنتی اعلام کرده اند که غیر مسلمانان حیواناتی هستند که بر روی زمین
میچرند و فساد میکنند. این نوشتار نشان میدهد که این عبارات ضد انسانی
وی برخواسته از سلولهای کم تعداد و کم کیفیت مغزی این آیت الله مغز پوسیده
و منفور نیستند بلکه برخواسته از آیات قرآنی هستند و نظر رسمی اسلام راجع
به غیر مسلمانان همین است. اگر قرار است کسی محکوم شود این آیت الله نیست که
باید محکوم به بی ادبی و نژاد پرستی شود، این الله است که باید محکوم گردد

ادامه مطلب

!! نوشته شده توسط unfaithful | 21:46 | یکشنبه 6 آذر1384 •

روح

مطلب بسیار جالب از دوست عزیزم سیاه

این وبلاگ خیلی عالیه اگه یه سر بزنید خوانندش میشید

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 15:40 | شنبه 5 آذر1384 •

زندگی کن

راه های بسیاری برای خودکشی هست

ولی برای زنده ماندن...

برای زندگی چه می کنی ؟

چقدر به رویاهایت، به آرزوهایی که داشتی بها می دهی؟

چقدر کودکیت را به خاطر داری؟

مانند آنهایی زندگی می کنی که دنیا را به امید آخرت در زهد و تقوا می گذرانند یا آنهایی که باور کرده اند فقط یک بار زنده اند؟

شاید هم برای آرامش به راهی میروی که در پیش رویت گذاشته اند.

شاید هم اسمآ دینی داری و نمازت را هم سر وقت می خوانی ولی محرم و نامحرم نمی شناسی و از احکام دین انتخاب میکنی؟

 

تا به حال دیوانگی را چشیدی؟

یعنی دیوانه بازی درآوردی؟

به تیمارستان رفتی؟

یا یک دیوانه را از نزدیک دیدی؟

چند بار عاشق شدی؟

در عالم مستی عشق بازی کردی؟

بوسه ای داغ از لب معشوقت گرفتی؟

تا به حال از هیجان جیغ کشیدی؟

با صدای بلند گریه کردی؟

از عصبانیت فریاد زدی؟

لب پرتگاه ایستادی؟

تجربه ی خودکشی ناموفق داشتی؟(البته زیاد برای این کار مصمم نبودی)

تا به حال شده به جای گریه بخندی؟

سرت را به دیوار بکوبی، روی دستت داغ بگذاری؟

 

اگر این کارها را نکردی هنوز اول راهی...

تا جنون زندگی راه زیادی داری

زندگی کردن مثل اسب سواری است

اگر به زندگی ثابت نکنی که اختیار داری و افسارش را به چنگ نگیری

او بر تو سوار میشود و اراده اش را بر تو تحمیل می کند

باید به زندگی بفهمانی که تو صاحبش هستی نه او