تبليغاتX
دخترونه

ایران

نمی دانم تاریخ ایران را باید در کتاب های دبیرستان که پر از شکست و بی لیاقتی پادشاهان است پیدا کرد یا در تاریخ هخامنشیان و یا  پادشاهی کوروش کبیر بر جهان.

از تاریخ چیز زیادی نمی دانم

ما ملتی هستیم که نیمی از تاریخ مان معدوم و مفقود و نیمه ی دیگرش مخدوش یا مغشوش شده است

و تاریخ نویسی ایدئولوژیک لطمات جبران ناپذیری به تاریخ نویسی وارد کرده

انقلاب اسلامی تمامیت وجود ما را آشکار ساخت و تبلور عینی قرون گذشته بود

از ویژگی های ملت ماست که در طول تاریخ پس از هر تهاجم و انقلاب ویران ساز در خود فرو رفته و تا مدت ها فلج می شود

در آن زمان که درفش کاویان پرچم ملی ایران شد و نام ایران نام رسمی این سرزمین گشت آگاهی ملی ایرانیان شکل گرفت در حالی که در غرب سخنی اینچنین نبود

این خود آگاهی به صورت رد عربیت و عدم قبول اسلام و در نتیجه حفظ دین زرتشت تجلی نمود

لعنت بر قتیبه بن مسلم سردار عرب که در حمله به خراسان و خوارزم کتابخانه ها را آتش زد و بسیاری از مورخین را نابود و متواری ساخت

باز هم می گویم چیزی از تاریخ نمی دانم ولی  شرایط امروزی مرا به رعب و  وحشت می اندازد

ترس از تحریم

فکر نمی کنی آنان که سفارت خانه ها را به آتش می کشند و بر شیشه ها سنگ می زنند هدفی جز نابود کردن این حکومت ندارند؟

یا شاید هم آنقدر احمق اند که نمی دانند این اعمال وحشیانه فقط چهره ی ایرانی و اسلام را خدشه دار می کند

اگر واقعا پیامبر در مقابل توهین ها سکوت می کرد و حتی به کسی که به او دشنام می داد با محبت برخورد می کرد

پس چرا چهره ی اسلام را این گونه نمایش می دهند

و اگر ایرانی با چهره ای مهمان نواز و مردمی با فرهنگ و تمدن کهن به جهانیان شناخته شده

چرا جلوی این اعمال را نمی گیرند

نمی دانم چه بگویم

این روزها حال خوبی ندارم

!! نوشته شده توسط unfaithful | 23:33 | سه شنبه 25 بهمن1384 •

بشکنید لوح های کهن را

در برابر اینکه زندگی خود را رایگان بخشیده

رایگان خواهم زیست

اگر  نتوانم زیر بار غصه ها کمر راست کنم

آنقدر می رقصم تا نیافتم

باید بر آدمیت چیره شد

باید این خود را در حصار قدرتی عقلانی اسیر کرد

ایمان در سرلوحه ی حیات بشری خاک گرفته

ای دانایان

بشکنید، بشکنید این لوح های کهن را

بشکنید طریقی که اندوه را ارج می دهد

و ناشادان که همیشه حیاتشان را در پس می نگرند

جهان پسین ....

وقتی محبت به بهای پاداش عرضه می شود

و جز ترحم نیست

انسانیت را معامله می کنند

و بر زندگی قیمت می گذارند

صدای واعظان در گوش جهان پیچیده است

گوش هایتان را بگیرید

و زندگی را فریاد بزنید

آدمیت را

!! نوشته شده توسط unfaithful | 12:31 | جمعه 21 بهمن1384 •

محرم

اینجا سکوت است

صدای زنجیرها به گوش نمی رسند

آسمان در انحصار ابرهای سیاه آماده ی گریستن است

باد وحشیانه خود را به در و پنجره ها می کوبد

دلم گریه می خواهد

این بار برای خودم

من مسلمان و شیعه !

باید ایمان داشته باشم که خدایی هست

خدایی هست و محمد پیامبرش

و کتابی که از آسمان آمده به نام قرآن

و شیعه بودنم حکم می کند

حسین شهید کربلاست

باید برایش سیاه پوشید و عزاداری کرد

باید زنجیر زد

این روزها سنگ می گرید

و آن مرد هوس باز سینه می زند

دهانش را آب می کشد

و شیشه ی شرابش را در گنجه می گذارد

ای کاش می توانستم

چشم هایم را ببندم

و حقیقت حیات را انکار کنم

اشک هایم خیال جاری شدن ندارند

به این بغض عادت کرده ام

!! نوشته شده توسط unfaithful | 11:36 | پنجشنبه 20 بهمن1384 •

منجی

در انتظار یک منجی، یک نجات دهنده ، بی بهانه می نویسم

پنجره ی جهان رو به سوی افقی نا پیدا گشوده شده

و حتی رنگ آن برایم آشنا نیست

شاید ترکیبی از آبی و نارنجی آتشین که مرگ خورشید را تداعی می کند

مرگی آرام و بی صدا ولی سرشار از زیبایی و راز

راز آنکه پشت کوه این دو عاشق و معشوق به هم می رسند؟

خورشیدی که برای وصال جان می دهد

و کوهی که مغرور و بی تفاوت در جایش می نشیند

در جایی شنیدم کوه دست زمین است که به سمت خورشید دراز شده

یاد داستان خسرو و شیرین می افتم که فرهاد جای عاشق اصلی را گرفته

خسرو به مانند زمین است و فرهاد کوه کن همان کوه؟

و شیرین خورشید دلربایی که حرارتش عاشق کش است؟

بحث سر رنگ افق بود و ببین به کجا رسیدم

رنگ افقی ناپیدا...

این رنگ نمی تواند ترکیب باشد شاید چون رنگ حقیقت است

و حقیقت جز خلوص و یکپارچگی نیست

جهان در انتظار یک نجات دهنده چشم به آسمان دوخته

هیچ کس نمی داند که او در همین نزدیکی روی زمینی خاکی سالهاست ظهور کرده

حتی خود نمی داند کیست

خود نمی داند برای چه آمده و هدف از حیاتش آزادی است

منجیانی می آیند و می روند

سر کلاس های درس می نشیند و درس زندگی را به آنها املاء می کنند

رشد می کنند، کار می کنند، خانواده می سازند و بچه هایی که دوستشان بدارند

یاد می گیرند که فقط باید یاد بگیرند

ایمان و یقین بخشی از وجودشان می شود

و سنت روش زندگی را مشخص می کند

می دانند هرگونه سریچی از آن به معنای سلب آرامش از وجود است

نمی خواهند طغیان کنند

نمی خواهند حتی در وجودشان لحظه ای از این باور فاصله بگیرند

اینان همان منجیانی هستند که هر روز متولد می شوند

و مفهوم انسانیت را فراموش می کنند

فراموش می کنند نجات دهنده ی بزرگ خودشان اند.

!! نوشته شده توسط unfaithful | 23:26 | شنبه 15 بهمن1384 •

سینه ام صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز دگرانی

 

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 15:25 | شنبه 15 بهمن1384 •

باران

باران می بارد صدای غم انگیزش را می شنوی؟

اینجا وقتی باران می بارد دل گنجشک های گرسنه می گیرد

اینجا وقتی باران می بارد جوی پر می شود و کوچه را آب می گیرد

اینجا باران زیبا نیست

ولی آن بالا ها

وقتی باران روی شیروانی های قرمز و آبی می بارد

صحنه ای رویایی به تصویر می کشد

چتر های رنگارنگ باز می شوند

عاشقان زیر باران قدم می زنند

معشوقه ای پنجره را باز می کند و باران را تماشا می کند

و عاشق بی دردش که از سر خوشبختی عاشق شده زیر پنجره در موسیقی باران شعر های عاشقانه می خواند

داستان لیلی و مجنون برای آنهاست

آنان عشق را تجربه می کنند و در رویای آن معشوقه بازی میکنند و ما

با لباس سفید به خانه ی بخت می رویم و کودکانی به وجود می آوریم که دنیا برایشان جایی ندارد

ما فقر را تکثیر می کنیم

آنان که در سجاده ی ابریشمی نماز می خوانند

و تسبیحشان از گردنبند بدل مادرم گرانتر است

همیشه باور دارند که خدا عادل است

ولی من نمی گویم عادل نیست

من هیچ نمی گویم

فقط نگاهم را به آسمان می دوزم

و آرزو می کنم

هیچگاه باران نبارد

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 20:31 | جمعه 14 بهمن1384 •

hadie

این اسب منه مادیانه

نژاد دوخون تروبرد

۷ سالشه

عاشقشم

!! نوشته شده توسط unfaithful | 20:19 | جمعه 14 بهمن1384 •

غم : تقدس

گاهی فکر می کنم

مرا با رنگ ها چه کار

با سرخی خون و سبزی الله

با آبی آسمان و سپیدی برف

با سیاهی شب چه کار

حقیقت هر رنگی که می خواهد باشد

در چشم من در هر جامه ای که درآیند

همان مفهوم هرزگی است

حقیقتی که در هر نقطه از این کره ی خاکی

با خدایی خاص خودش حکمرانی می کند

یک جا در انتظار سوشیانت

جایی در انتظار مسیح

و جای دیگر مهدی موعود

منجیانی که باید ظهور کنند!

بعضی می گویند حقیقت وحی می شود

بعضی می گویند حقیقت آفریده می شود

و بعضی به دنبال کشف حقیقت اند

سنت.........دروغ...........آرامشی کاذب

برای این مردم بس است

اینان دوست دارند غم را به رگهایشان تزریق کنند

اینان به اندوه معتادند

ماتم برایشان مقدس است

روضه بخوانم؟

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:11 | پنجشنبه 13 بهمن1384 •

زیاد در ساحل بایستی غرق می شوی

کنار ساحل ایستاده و بود به دریای متلاطم نگاه می کرد

همیشه می ترسید وارد آب شود و در مقابل امواج بایستد

با امواج حرکت کند و ترس و هیجان و حیات را تجربه کند

به ساحلش خو گرفته بود و نمی توانست دل به دریا بزند

شن های ساحل کم کم زیر پایش را خالی می کردند

ولی او آنقدر در آرامش خود غرق بود که متوجه نمی شد

چشم باز کرد و دید زیر پایش خالی شده و آب او را وسط دریا آورده

تا چشم کار می کرد آب بود

بارها به او گفته بودم اگر بخواهد در زندگی ساکن بماند

روزی زیر پایش خالی می شود

حالا راهی برایش نمانده

باید غرق شود

!! نوشته شده توسط unfaithful | 9:48 | چهارشنبه 12 بهمن1384 •

سیاه

ای کاش

در این رنگ سیاه

غم و اندوه نمی کاشته اند

ای کاش

می دانستند

که تمام ظلمات

خنده ای شیرین است

که به مانند حقیقت زیباست

من عروسی دیدم

که در آن روز زفاف

پیرهن مشکی خود بر تن داشت

و شبی بیخبر از خواب پرید

تا که با ظلمت تاریک

به پیمان برسد

عهد بستند که بی عشق بسازند خدا

که در این رنگ ریا

هر زمان جامه ی تقوا به تن آتش بزنند

بنویسند گناه

تا که سرمشق دهند

بندگی سنت دیرین مسلمانان است

زندگی تازه تر از تکرار است

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:46 | سه شنبه 11 بهمن1384 •

وقتی غرور نگذارد بگویی نرو

چند روزیست زندگی سر ناسازگاری دارد

دل تنگ بودم و نمی دانستم برای چه

صدایش را که شنیدم بغض کردم

برایم عجیب بود چون هیچ گاه دوستش نداشتم

گفت تا دو ماه دیگر با من تماس نمی گیرد

نمی دانستم چرا

رفتارش خیلی عجیب بود

او که تا دو روز پیش اگر مرا نمی دید به قول خودش گیج بود و دلش تنگ می شد

او که روزی سه بار زنگ می زد و هر بار یک ساعت حرف می زد

می خواست دو ماه دوری را تجربه کند

می خواست مرا که زود عادت می کنم و وابسته می شوم را تنها بگذارد

از من پرسید بعد از این دو ماه جوابم را می دهی؟

نمی توانستم چیزی بگویم

غرورم اجازه نمی داد از او بخواهم مسخره بازی اش را تمام کند

و دوباره مثل قبل باشد

بغضم ترکید

اشک هایم بی اراده می ریختند و بی صدا گریه می کردم

گفت قول می دهی در این مدت کسی را جایگزین من نکنی؟

آرام گفتم جایگزین؟

و بلند خندیدم

از همان خنده ها که می گویند

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

گفت می خندی؟ می دانم که برایت مهم نیست تو که مرا دوست نداری حتما می خواهی بگویی تو که جایی نداشتی که جایگزین داشته باشی

باز هم خندیدم و با صدایی لرزان گفتم خوب اگر دوست نداری زنگ نزن

گفت حرف آخرت همین است؟ زنگ نزنم؟

گفتم من که نگفتم زنگ نزن گفتم اگر نمی خواهی هیچ اصراری نیست

گفت در این دو ماه سعی می کنم کارهایم را ردیف کنم باور کن خیلی گرفتارم

گفتم اگر بعد از این دو ماه من کار داشتم ؟

گفت منظورت چیست؟

خندیدم

خندیدم

خداحافظی کرد

 

داغ جان سوز من از خنده ی خونین پیداست

ای بسا خنده که از گریه غم انگیز تر است

------------------------------------------------

(وقتی چیزی به ذهنم نمیرسه  داستان می گم حالا قصه ی ما راسته یا دروغ؟)

------------------------------------------------

فکر کردم وبلاگم از دستم رفت

از محبت دوستان متشکرم

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 22:45 | یکشنبه 9 بهمن1384 •

خیلی متاسفم که باید برم

فکر نمی کردم وبلاگم اینطوری مشکل فنی پیدا کنه

!! نوشته شده توسط unfaithful | 23:53 | جمعه 7 بهمن1384 •

عشق جدید, گوشی همراه جدید

لحظه ی جدایی فرا رسید

برای آخرین بار در کنارم بود

در این یک سال همیشه با هم بودیم

به هم عادت کرده بودیم

او هیچ وقت برایم کم نمی گذاشت

بعد از این همه با هم بودن رفیق نیمه راه شدم

با تمام وجود احساس می کردم به او خیانت می کنم

ولی باید رهایش می کردم

عاقلانه تر این بود

بهتر از او را یافته بودم

سکوت کرده بود و نگاهم می کرد

نگاهش سنگین و تلخ بود

بوسه ای بر صورتش زدم

یخ زده بود

باید قبول می کرد دست بالای دست بسیار است

6 ماه دیگر این تازه وارد را هم رها می کنم

و بهتر از آن را بدست می آورم

ولی هیچ گاه خاطره لحظه هایی که با او داشتم

را فراموش نمی کنم

عشق اول چیز دیگری است

گوشی همراه اول هم همینطور

در عین سادگی به هم می رسند و با هم تجربه می کنند

و خاطرات آن همیشه می ماند

همیشه...

-------------------

این دیگه ترسناک نیست خیلی هم بانمکه مطمئن باشید

your dream

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 9:50 | پنجشنبه 6 بهمن1384 •

نفر بعد

جایی درون قلبم خالی است

شاید بتوانم تو را در آن راه دهم

ولی حواست باشد

همان جا مینشینی و به چیزی دست نمی زنی

به دنبال جای بیشتری هم نباش

همان قدر که اجازه دادم در قلبم بیایی برایت زیاد است

اگر بخواهی شورش کنی و برای خودت حکومتی بر پا کنی

مطمئن باش سرکوبت می کنم

بعد از آن شاید تبعیدت کنم

یا اعدام...

یادت نرود من از آن دخترهای احساساتی نیستم

که یک تازه وارد را سلطان قلبم بنامم

قبل از تو خیلی ها آمده اند و رفته اند

پس همیشه آماده ی رفتن باش

اگر می خواهی بیشتر بمانی

از قدیم گفته اند دوری و دوستی

شاید اگر زیاد کنارم باشی دلم را بزنی

اگر تصمیم داری دلم را بشکنی

زیاد به خودت زحمت نده

آن روز که برای اولین بار دلم را شکستند

یک قلب سنگی به جایش گذاشتم

اگر می بینی سرد است

خوب لباس گرم بپوش

با این شرایط باز هم می خواهی در قلب من بمانی؟

اگر نمی خواهی....

نفر بعد.......................

 

 

امروز خواهر کوچیکم یه شعر سفارش داد

گفت در وصف مدیر مدرسشون یه شعر بگم

البته قبلا خیلی شعر کودکانه براش گفته بودم

برای مراسمای مختلف و آغاز مدرسه و معلم کلاسشون

ولی این بار نمی دونم چرا هر چی فکر کردم چیزی در مورد مدیرشون به ذهنم نرسید

آخرش یه شعر نوشتم

به نظر شما برای مدیرشون خوبه؟

 

 

آی کوچولوی من خوشگل

تو بانمکی نازی

هانی مرده واسه تو

آخ چقدر تو لجبازی

می خوام بخرم امروز

واست یه خمیر بازی

اما می دونم هیچوقت

قلبت نمیشه راضی

شیطونی و بامزه

ای بلا تو شرسازی

دوست دارم تو رو چونکه

تو با همه می سازی

 

(راستی اسم خواهرم هانیه هست

منم برای اینکه باور کنن شعرارو خودش میگه

همیشه از اسمش توی شعرا استفاده می کنم)

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:16 | چهارشنبه 5 بهمن1384 •

جور دیگری نمی توانم

جدیدا آنقدر گوشهایم تیز شده اند که صدای تیک تاک ساعت مچی ام را هم می شنونم

حتی صدای پای تو که در خیابان بالایی با کسی قدم می زنی

صدای قدم های او را هم می شنوم

قدم های کوچک و زنانه

معلوم است خیلی دوستت دارد که پابه پایت در این خیابان های یخ زده آمده

کاری که من هیچ گاه برایت نمی کردم

ولی اگر دوستت نداشتم آن شعرهایی که برایم می نوشتی بدون آنکه بخوانم پاره می کردم

اگر دوستت نداشتم آن روز که برایم گل آورده بودی بویش نمی کردم

اگر دوستت نداشتم روز تولدت برایت کادو نمی خریدم

اگر دوستت نداشتم به تو شکلات تعارف نمی کردم

اگر دوستت نداشتم آن شب که خبر دادند قرص خورده ای و می خواستی به خاطر شکست عشقی خودکشی کنی هیچگاه به ملاقاتت نمی آمدم

اگر دوست داشتن من آنطور نبود که تو می خواستی

دلیل نمی شود که خیال کنی دوستت نداشتم

باور کن جور دیگری نمی توانم کسی را دوست داشته باشم

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 8:36 | سه شنبه 4 بهمن1384 •

بی خانمان

از کنارم می گذرند

هیچ کس وجودم را نمی بیند

شاید مرده باشم

می خواهم گدایی کنم

همانند دختری بی خانمان

نیاز مندم، به اندکی غذا و گوشه ای برای خواب

لحظه ای به من پناه می دهید؟

سالهاست به هر رهگذری تن می سپارم

می آیند و می روند

شاید فقط برای یک شب ، دوستم دارند

می آیند و می روند و هیچ گاه

در خاطرشان نمی آید

که آن دختر بی خانمان

هرزگی نمی کرد

تنها لحظه ای زندگی گدایی می کرد

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 9:26 | دوشنبه 3 بهمن1384

آی آدمها این من بودم؟

به من نگاه کن

ببین صورتم چقدر کودکانه است

ببین چشم هایم چقدر بی گناهند

گاهی می ترسم هیچ گاه بزرگ نشوم

در این دنیایی که هر لحظه اش غریب است، می ترسم

آرزو هایم در دل می میرند

آنقدر از دست داده ام که دیگر نمی خواهم داشته باشم

هر بار در آینه می نگرم ، زجر می کشم

به زندگی ام می نگرم که شب و روز بی دلیل می گذرد

لعنت بر نیمکره ی راست، چه اثری دارد معنویت نقش و رنگ

آخرین نشانه های کودکی را در آغوش هوس نابود می کنم

آیا این من بودم که مانند یک روسپی کوچک عشق بازی کردم

تن فروشی کردم؟

آی آدم ها این من بودم؟

 

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 11:25 | یکشنبه 2 بهمن1384 •





Powered by WebGozar