تبليغاتX
دخترونه

پرستو

دست هایش می لرزند

لب هایش را به هم دوخته

و به سختی آب دهانش را فرو می دهد

چشم هایش در حدقه تکان می خورند

می خواهد نشان دهد که به من نگاه نمی کند

می دانم همان طور که به دور دست خیره شده

تمام حرکاتم را زیر نظر دارد

به دهانم که دائما می جنبد

و دست هایم که روی حروف بالا و پایین می روند

مربع های کوچک بی معنی

حرف (پ) باز هم گم می شود

رستو رنده ایست که رواز می کند

بگذار ببینم

کجاست آن مربع خالق

کجاست آن علت ناقصه

آن که تام می کند دلیل بودن جمله ی مرا

خالق؟

اگر من خالق آنم و این علت ناقصه را در ترازوی بودنش نگذارم

آیا پرستو پرواز می کند؟

و چرا نباید شنا کند؟

آیا آنقدر قادر نیستم که حروف را در کنار هم بگذارم و بنویسم

پرستو شنا می کند

می توانم در جمله ی ابلهانه ام هر مهملی را پر مایه کنم

اگر بخواهم خلق کنم چرا که نه

ولی اگر من خلق نکرده باشم

پرستو همان می کند که خود می خواهد

پرستو پرنده ایست که پرواز می کند

و وجود من تنها گواهی است بر حماقت یک انسان

انسانی که گاه جای (پ) را در صفحه ی هستی گم می کند

و نگاه او که از گوشه ی چشم هایش می جوشد

گواهی است بر آنکه مرگ در انتظار من است

تا شومی این حادثه را با لبخندی دلبرانه به رخ لحظه های تردید بکشاند

چه پرستو پرواز کند یا نکند

من هیچ گاه پرستو نمی شوم

ای فصل سرد کوچ کن

من در اینجا جاودانم

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 22:53 | دوشنبه 28 فروردین1385 •

کابوس

یه مدته از خواب پا شدن برام عذابه

حالا کابوس دیدن چه کیفی داره که منو به تختم می چسبونه به قول خدا باورا خدا می دونه

زندگی کردن توی شهری که رفته گری جزو مشاغله طاغت فرساست

پوست کلفتم کرده

امروز شنیدم که چند تا خیابون پایین تر توی همین شهری که هر روز روی موزاییک های شکسته ی پیاده رو هاش راه می رم و از خیابونای پر از چالش رد می شم

یه رفته گر توی نایلون زباله تیکه های جسد یه آدمو پیدا کرده

کشتنش یه مسئله

قصابی کردنش یه بحث دیگه

گاهی حس می کنم خیلی ناتوانم که قدرت کشتن یه پشه رو ندارم

اگه توی یه قبیله ی آدم خوار متولد می شدم از گشنگی می مردم!!

چی دارم می گم؟؟؟

!! نوشته شده توسط unfaithful | 11:42 | یکشنبه 27 فروردین1385 •

بازگشت

 

بازگشتم

با نجوایی در گوش تاریکی

شاید در آسمان شبانه

جایی برای پرواز بیام

برای راندن یک اسب وحشی بالدار

تمام آسمان را نیاز دارم

آسمانی به وسعت حقیقت

به وسعت تاریکی

 


برهان شر یکی از قدیمیترین و مهمترین برهانها و دلایلی است که علیه وجود خدا آورده شده است. شاید نخستین کسی که برهان شر را به نوعی مطرح کرده است اپیکروس فیلسوف اتمیست، لذت جوی و ماده گرای یونان باستان باشد، او گفته است،... ادامه مطلب


 

صبح است

چشم هایم هنوز خسته اند

جای خالی اش را لمس می کنم

سرد است

تخت را مرتب می کنم

و او رفته است تا برای زندگی مان کار کند

و بچه هایی که شاید...

من امروز خیلی کار دارم

باید خیال آدمیت را از وظایف زنانه ام راحت کنم

آنچه بر من حمل می شود

 

یک زن همیشه باردار است

 

دیروز در تاکسی نشسته بودم

و زن بغل دستی ام کلی خرید کرده بود

با گوشه ی چشمم نایلون خریدش را وارسی می کردم

بسته ی نان زنجبیلش روی من قرار گرفته بود

دست چپم را دیگر حس نمی کردم

فشار زیادی را متحمل می شدم

باید به او می گفتم

خانوم ببخشید اگر می شود این بسته را از روی دست من بردارید

و شاید لازم نبود چیزی بگویم

 

یک زن همیشه باردار است

 

شب که می شود

او خسته از کار می آید تا با لبهایم

با لبهایش

وجودم را احساس کند

و آنگاه درمیابم

که چرا مردهای قدیمی به همسرانشان می گفتند

منزل

طعم سیگارش دهانم را تلخ می کند

این طعم مفهوم سالهایی است که از جوانی دور می شویم

و آنکه عشق دیگر نمی تواند مسکن دردهای زندگی باشد

درد هایی که بر دوش می کشد

و بر شانه های کوچکم

 

یک زن همیشه باردار است

 

چند روز پیش دوباره آن دختر را در خیابان دیدم

چهره اش برایم آشنا بود

پوست سفید و صورت پر جوش

همان دختری بود که در سالن سنگ نوردی دیده بودم

و چقدر خوش برخورد

می گویند یک دختر همیشه باید خوش مشرب باشد

تا خواستگار های زیادی پیدا کند!

آنچه هرگز بر من صدق نمی کند!

 

یک زن همیشه باردار است

!! نوشته شده توسط unfaithful | 13:57 | پنجشنبه 24 فروردین1385 •

به امید بازگشت

روی تختم پهن شده بودم

افکار مزاحم و وحشی ذهنم را پیر و افسرده کرده بودند

شور و حال جوانی را نداشتم

خاطرات گذشته ای نه چندان دور قلبم را به درد می آورد

خیال آنکه آن دختر افسانه ای کجا پنهان شده است

و شاید هم مرده باشد...

تصویر آن چهره ی شاد با چشمانی که همیشه می خندید

دیگر در آینه ی روی دیوار دیده نخواهد شد

ولی هنوز امیدی کور

امید به قدرت جنون در وجودم موج می زد

آری همان جنون بود که تیغ را در دست گرفت

و با آهنگ نفرت چند شکاف کوچک  بر التیام زخم درونی ام کشید

خون بی رمق و خسته با سوزشی عجیب می جوشید

رگ های آبی کوچک جانشان را برداشته بودند و به عمیق ترین نقطه ی ممکن پناه برده بودند

انگار حاضر نبودند که از لبه ی تیغ کام بگیرند

ناگهان ترسیدم

و در همان لحظه بود که گریه ام گرفت

دلم برای خودم می سوخت

دیگر حتی چیزی به نام جنون قدرتی نداشت

اشک هایم جاری شدند

من خودم را می خواستم

و هیچ کس نبود

تا مرا به حس بودن برساند

می خواهم کمی دور شوم

باید بروم و آن جادوی کهن را پیدا کنم

باید خودم را بر زندگی تفهیم کنم

می روم و زمانی باز می گردم

که خود را پیدا کرده باشم

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:46 | جمعه 18 فروردین1385 •

شاید کمی شعر

این روز ها که غمگین ترین دختر روی زمینم

تو می آیی و می گویی که در روی زمین عاشق ترینم

نمی دانم چه دیدی در وجودم ای عاشق نازنینم

مگر جز غم و بد سرشتی ندیدی تو در این جبینم

به مانند تو عاشق و مهربان نیست

خودم خوب می دانم این را که من کمترینم

تو شاید کمی خر نمایی و یا خنگ

ولی حاصلت بهتر از من شود بهترینم

ببین شعر من را چه افسوس و آهی است

از این یاوه ها پر نمودم همین آستینم

برو زندگی را بنا کن بر آن پایه ای تا بماند

بدان لحظه ای هستم و شایدم آخرینم

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 13:42 | چهارشنبه 16 فروردین1385 •

تاوان

داستان اینگونه آغاز می شود

دختری که عشق هیچ مردی در قلبش اثر نمی کند

عاقبت در دام عشق می افتد

ولی دامنه ی عشق فقط به انسان محدود نمی شود

همان طور که می دانید می توان عاشق هرچه شد

گاه مانند دریا عاشق آسمان

گاه مانند یگ گل آفتاب گردان عاشق خورشید

و گاهی

زمانی

عاشق یک اسب سفید

در دنیای ما هر چیز تاوانی دارد

و تاوان عشق آنقدر ویرانگر است که می تواند دنیا ی تورا بگیرد

و اینگونه است که قهرمان داستان می میرد

همیشه آدم های بد هستند

آنها همه جا حضور دارند

چون ما آدم ها بیشتر از آنکه خوب باشیم بد شده ایم

مسلما داستان هایمان هم از این امر مستثنی نیستند

پیدا کردنه آدم بد در داستان دختر عاشق و اسب سفید

زیاد سخت نیست

درست است. یک نامرد کثیف

حالا داستان به جایی می رسد که دخترک باید انتخاب کند

و یک دوراهی که همیشه هست

راه اول

فراموش کردن معصومیت دخترانه اش و ماندن با عشقش

راه دوم

فراموش نکردن معصومیت دخترانه اش و نماندن با عشقش

یک (ن) می تواند همه چیز را تغییر دهد

یک (ن) می تواند خیلی چیزها باشد

می تواند اول نامردی باشد

اول نیاز باشد

اول نگاه باشد

و اول نازنین

آخر داستان چه می شود؟

 

 

فراموش نکردم معصومیت دخترانه ام را

و تاوان دادم

برای پاکدامنی

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 14:15 | پنجشنبه 10 فروردین1385 •





Powered by WebGozar