تبليغاتX
دخترونه

شهر من

در شهر من درخت ها پلاک دارند

و کلاغ ها سرشماری می شوند

ولی هیچ کس به فکر آن روسپی کوچک نیست

که چگونه لبهایش مفهوم تبسم را گم می کند

در شهر من تن لخت زمین را لگد مال می کنند

و به یک احساس ساده لقب جرم و جنایت می دهند

در شهر من هیچ کس به فکر طغیان یک دختر 17 ساله نیست

کسی گمان هم نمی برد که چگونه شاخه گلی به هرز می رود

آدم های اینجا خونشان غلیظ است و عواطفشان رقیق

بازار حجامت داغ است و کودکی زرد جان می دهد

در شهر من هیچ کس بی دلیل گل نمی خرد

گل که می دانید چیست؟

یا شاید شما هم..........؟

گل که می گویم آب و خاک نیست

گل عصاره ی زیبایی است

برای جشن و عزا یا نشانه ی عشق

چقدر دم از احساس میزنم امروز

و چه احساس شاعرانه ایست

پوچ بودن

امروز عجیب هوای مردن دارم

چه بسیار می خواهم چشمانم را ببندم

تا احساس مرگ در من تجلی کند

چه بسیار می خواهم آخرین نگاهم

تصویر معلقی از عشق باشد

امروز هوای مردن دارم

و تا غروب ساعتی باقی است

به پای هذیان های من نشسته ای

و خطوط درهم خیالم را به چشم می خوانی و می خندی

پس به خاطر تحقق رویای کودکانه ام یک لبخند بزن

به دنیایی که روی صفحه ای سپید نگاشته ام

خوب می دانم که شهر من درخت هایش پلاک دارند

و کلاغ هایش سرشماری می شوند

و عشق...

سرابی است که در برهوت زمان شکل می گیرد

نفرین بر هر آنچه نیست و تصور می شود

خود را از دام تعلق می رهانم

نفرین بر هر آنچه در بند می کشد

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 19:57 | پنجشنبه 28 اردیبهشت1385 •

در نفرت زاده خواهی شد

اگر بدانی هیچ نیروی ملکوتی و آسمانی نیست تا حقوق زایل شده ات را باز ستاند

اگر بدانی در اوج نیازمندی وقتی با خلوص و ایمان دست به سوی قدرتی لایتناهی دراز کرده ای، هیچ عایدت نمی شود

اگر بدانی آنچه داری نعمت و آنچه نداری حکمت نیست و افق های زندگی ات به یک چرخه ی انسانی محدود می شود که قیمت بازار حاکم سفره های بی نان است

اگر بدانی که در فصل بهار پرندگان برای جفت یابی آواز سر می دهند و تسبیح و نمازی در کارشان نیست

در نفرت زاده خواهی شد

دلم برای خدایتان می سوزد

خالقی که مخلوقاتش از آن دم که علم اختیار را به دست می گیرند، پاکیه سرشت الهی شان را در منجلاب پستی ها غرق می سازند

و به آفریدگارشان خیانت می کنند

مکر خدایی اش را به کار می گیرد تا انتقام را بر آنچه از ابتدا می دانست حواله کند

چه چرخش بی هوده ای!!

خدایتان از بدی ها منزه است و انسان زشت را می آفریند و دست تجاوز به کار قادر متعال می برد

دستش را قطع می کنند و در قیامت گلویش را سرب مذاب می ریزند

در حضیض به ملکوتشان می بالند و رو به یک شکل هندسی نماز می گزارند

تو نیز در نفرت زاده خواهی شد اگر دردی را که من در بن استخوانم احساس می کنم برای لحظه ای کوتاه به ذائقه ی کودکانه ات برسانی

بگذار کمی از لطافت ایمانت با حقیقت تاریک آراسته شود

آنگاه از عمق حریر احساست خون می طلبی

خون.......

جام ها را پر کنید

به نام تاریکی.

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 12:38 | چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 •

نفرت

چقدر تنفر می سوزاند

پاهایم را به زمین می کوبم

مشت بر دیوار می زنم

عاقبت خنجر خشمم را در سینه اش فرو خواهم کرد

خش خش نفس هایش...

و خرد شدن استخوان هایش را ...

لذت می برم

با تمام ذرات وجودم

حتی تصورش ... آه .... تصورش ... می کیفد

نازنینم تو خوب می دانی

نفرین بر او که تو را از من گرفت

زمان آن رسیده است

که دریای خون جاری شود

و من سرچشمه اش را می آفرینم

جام شراب را خالی کنید

تشنه ی خون اویم

!! نوشته شده توسط unfaithful | 21:47 | جمعه 22 اردیبهشت1385 •

آرامش

 

در کنار رودخانه ای خروشان

درست وسط جنگلی که راهی به آسمان ندارد

و انعکاس نور در شکل ظلمات محو می شود

خاک را نوازش می کنم

صورتم را بر پوست نمناک زمین می گذارم

و با صدای تنفس آب در سلول هایش آرام می شوم

آرامش دوستان

آرامش

آنچه در دل سکوت، سالهاست مدفون است

 .

خاک را چنگ می زنم

با ناخن هایم مهربان نیست

زمین سرخ می شود

و این خون قربانی آرامش است

خدای زمین تشنه است

دست هایم را می بخشم

و زمین مرا به خود راه می دهد

در آغوش خاک هیچ لباسی با نور به شرافت نمی رسد

برهنگی ام را به احساس زمین می رسانم

ذرات وجودم را به خاک می سپارم

و در سکوت آن دفن می شوم

آرامش دوستان

به آرامش رسیده ام

!! نوشته شده توسط unfaithful | 9:48 | جمعه 15 اردیبهشت1385 •

می میرم

تو حجم وجودم را لمس می کنی

و در پیچش افکارم به نقطه ی تقاطع تردید می رسی

سوزش نگاهت بر چشم های خسته ام

فرم لب هایت در هاله ای از شهوت

نفس کشیدن را

فراموش می کنم

هزار و یک

هزار و دو

هزار و....

دهانم تلخ می شود

طعم خون

با ناخن هایم به زندگی چنگ می زنم

به پوست تن تو

و موهایت در میان انگشتانم

خون در شقیقه ام می تپد

سکوت در گوش لحظه هایم می پیچد

هوا سنگین می شود

و من

می میرم

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 11:3 | شنبه 9 اردیبهشت1385 •

رستن از پیله

سر... سر... سرریزم از اتفاقی که در گودی چشمان جلاد زمان آغاز می شود

آیا زمان آن نرسیده که پیله ام شکافته شود و از یک تحول زیبا سرشار شوم؟

می خواهم به آن عارفی که خ... خ... خدایش را در اشک گلها یافته است بگویم

که گلها هیچ گاه گریه نمی کنند

و شبنم صبحگاهان وعده ی قیامت نمی دهد

می خواهم به آن شیفته در موج گیسوی یار بگویم

که عشق نماینده ی بی بنیاد ترین خواسته ی بشریت است

و در این حجم تاریک

بر شرور ترین ساعات زندگی ام سجده می کنم

سر بر روی خاک می نهم

و در گوش زمین آواز نفرت را زمزمه می کنم

بخوان با من ای پ... پ... پیامبر

به نام انسان که خلق کرد

شکل جهالت را در غالب پ... پ... پروردگار جهانیان

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:22 | شنبه 2 اردیبهشت1385 •





Powered by WebGozar