داستان 2
کجا بودن مهم است یا به کجا رفتن اهمیت بیشتری دارد؟
و شاید هم از کجا آمدن مهمترین باشد
که می داند از کجا آمده و به کجا می رود
حتی گاهی نمی توان فهمید که در کجای هستی قرار داریم
یاد دارم مدیر دبیرستانم می گفت
_ ما محکوم هستیم زندگی کنیم چون به اراده ی خودمان به دنیا نیامده ایم پس در مرگمان اختیاری نداریم . به خواست خدا به دنیا آمده ایم و به خواست او خواهیم مرد
این جواب را بارها به اشخاص مختلفی داده ام
برای اولین بار به خودم
_ اگر دلیل زندگی ات را بر پایه ی اعتقادات و اصول دینی ات بگذاری هیچ تضمینی وجود ندارد که با یک لغزش اعتقادی حیاتت به خطر نیافتد
زندگی مان را وارد بازی علت و معلول نکنیم
چون اگر خدایی نباشد پس تو مانعی بر سر راه خودکشی نخواهی داشت
بگذار راحت بگویم
تو برای مردنت اختیار داری و حتی توان پایان دادن به زندگی ات را نیز داری
کار سختی نیست...
زندگی می کنم
چون آن را انتخاب کرده ام
داستان
درود بر همه ی دوستان عزیزم
مدتی بود که حوصله ی نوشتن وبلاگ را نداشتم
ولی حالا با مطالبی جدید و طرحی نو کارم را دوباره شروع می کنم
در حال نوشتن داستان کوتاهی هستم
که هر بار بخش هایی از آن را خواهید خواند
این بخش در روز های زوج آپدیت می شود
از شما به خاطر همراهیتان متشکرم
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
درضمن در جواب سوال دوست عزیزم (محمد آقا) باید بگم که
تمام مطالب و شعر های این وبلاگ نوشته ی خودمه
و البته there is no naughty girl like me
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
چشم هایم را بسته بودند. هوا سنگین و سرد بود. مژگانم به هم چسبیده ; مانند یک جنازه لمس و بی حرکت روی زمینی نم ناک دراز کشیده بودم.
احساس کردم کسی مرا نگاه می کند
باز کردن چشم ها کار آسانی نبود
همانجور که با پلک هایم درگیر بودم صدایی در گوشم پیچید
_ صباح الخیر خواهرم احوالتان در تعادل است؟
تازه به خود آمدم
اصلا من در چنین جایی چه می کردم و آن مرد که بود
دستانش را بر چشمانم کشید و آنها را باز کرد.
همه چیز تار بود انگار قدرت بینایی ام را از دست داده ام
کم کم صورتش مشخص می شد
لبخندی بر لب داشت
_ خواهرم تولدتان مبارک
با آنکه هنوز چشمانم به نور عادت نکرده بودند ولی می توانستم آن مرد را با آن هیکل درشت و صورت پهن تشخیص دهم
خوب در چنین شرایطی اولین سوالی که به ذهن هر انسانی حتی خنگ ترنشان می رسد این است:
_ من کجا هستم؟
"ما آدم ها برای موقعیت مکانی خود ارزش بسیاری قائلیم
حتی گاهی ارزش آدمها را با مکانشان می سنجیم
چه مکان جغرافیایی باشد یا مکان اجتماعی"
زیر بغلم را گرفت و کمک کرد تا بنشینم
_ باید خیلی خسته باشید و این طبیعی است.
دوباره سوال کردم
_ من کجا هستم؟
به پا خیزید
سراپا بود در آتش
ز شوق دیدن یارش
برای عشق ایران بود
چنان تیری که زد آرش
سکندر جام خون خواهد
ز باغ لاله ی ایران
نشان جور و بیدادی
که در قرآن شود پنهان
حدوث و قدمت عالم
در این برهان پوشالی
خدا را کشته پندارد
که لفظش از علل خالی
به علت نقض می گردد
وجود عالم ثانی
کسی یارای مردن باد
که دارد یه زمان جانی
ز تقدیری هراس افتد
که در پایش خزان بینی
اگر دنیا چنین باشد
تو جان بینی و جان بینی
مرا القاب بسیار است
حدیث نور ظلمانی
ز عشق و عاشقی سیرم
ز روز سرد بارانی
مرا گرمای آن آتش
که سوزد جسم و جانم را
روانم را نیازارد
اگر عالم شود پیدا
زمان حیله و نیرنگ
به سر آمد، به پا خیزید
رسید آن دم که از حیرت
تطاول در جهان ریزید
امیدوار باش
با این روزها غریبه ام
و خودم
زمان بر خاطرات کهنه ام سایه افکنده است
از این روزها می ترسم
همه چیز زیادی خوب و آرام است
و شاید بیهوده احساس خوشبختی می کنم
رویا ها در دسترس اند
آبی آسمان می درخشد
و هیچ کس ساز مخالف نمی زند
همه ی این خوب ها به من نمی آیند
راست می گویم
به خوب ترینم ، دل خوش نمی کنم
این روزها عمری ندارند
مانند من...
نوشتنم نمی آید

دنیای برعکس من
روزهایی که بوی نوئی می دهند
غریبه با هرچه تا کنون ساخته ام
تیر های بر هدف نشسته
رویاهای تازه می طلبند
و یک فریاد بلند
دلم تنگ می شود
به آینده ام می رود
خاطرات دیروز
تا جبران کنم
در تمامی آینده
این اکنون را

