تبليغاتX
دخترونه

خوب سواری بده...

وقتی مردی تو را با هوس می بوسد

و خود را سخت می فشارد به سینه ات

و تو را سخت می فشارد به دیوار

و دستانش در لباست گم می شوند

وقتی لمس می شوی ، تنت می لرزد و نفس هایت ....

وقتی حنجره ات خفگان می گیرد و او با صدایش می خراشد

احساس آبیه تو را

آنوقت

با آن مادیان سفید

که شلاق می خورد

یک حس مشترک داری

نفرت...

 

 

ای اسب

یا نگذار سوارت شوند....

و اگر گذاشتی.....

خوب سواری بده

 

!! نوشته شده توسط unfaithful | 12:19 | پنجشنبه 26 مرداد1385 •

تنها

دوستان عزیزی که داستان مرا دنبال می کردید

با معذرت از شما باید بگم که گذاشتن ادامه ی این داستان در وبلاگم ممکن نیست

خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که فعلا هیچ علاقه ای در زمینه ی اثبات عقایدم برای دیگران ندارم و ترجیح می دهم خودم را از این تشویش ها برهانم

با توجه به بعضی نظرات و ایمیل های دریافتی افرادی به مطالب من توجه داشته اند که نیازمند وقت و انرژی زیادی می باشند

ابراز ضعف نمی کنم

چند وقتی است که ذهنم درگیر مسائل روزمره و آینده ی زندگی ام است

هنوز انتخاب رشته نکرده ام و این قضیه مرا به خود مشغول کرده است

امیدوارم با همراهی شما شرایط برایم قابل تحمل شود

تنهایی درد بزرگی است...

فعلا این شعر تقدیم به شما

 

 

 

و آرام به من نزدیک می شد

برهنه ام می کرد

افکارم را

و تنی را که با او بیگانه بود

می گزید

و نه می بوسید

لبم و گونه هایم را

زبانش از گردنم می مالید

به پایین

و سینه ام می سوخت

می گزید

بی حرکت

خوابیده بودم روی سینه اش

و چنگ می زدم در موهایش

به روحم تجاوز می کرد

و احساسم می پژمرد

مزه اش غریبه بود

و لب هایش لیز

مرد کثیف

خون مرا در شیشه ات بریز

!! نوشته شده توسط unfaithful | 15:55 | یکشنبه 15 مرداد1385 •

داستان 3

_ خوب پس نمی دانی که در کجایی وگرنه این قدر بلبل زبانی نمی کردی

 

لحنش از کلام ملایان بیشتر به چاقو کشان شبیه شد

انگار خیلی عصبانی بود

 

_ نمی خواهم تو بگویی

 

_ من اینجا از کسی دستور نمی گیرم جز خالق توانا

هرگاه او اراده کند به تو خواهم گفت که در کجایی

 

_ حالا برنامه ات چیست؟ نمی خواهی که ...

 

_ خداوند برایت مقدر کرده است که در اینجا گشت و گذار کنی تا به حقیقت وجود برسی

 

_ می خواهم اول خدا را ببینم

 

_ این همه نشانه از او

اگر چشم دل داشته باشی او را در مخلوقاتش خواهی دید

 

بلند خندیدم

_ خوب این چه کاری ست

چرا نمی توانم او را با چشم سر ببینم؟

 

_ چون خداوند عظیم تر از آن است که با چشم سر دیده شود و چشم سر لایق دیدن پروردگار جهانیان نیست و فقط برای مسائل جزئی روزانه به کار می آید و قادر است اجسام را ببیند حال آنکه خداوند نور است

هرگاه نور معنویت بر تو تابید و در راه حق و حقیقت قرار گرفتی با چشم دلت خدا را خواهی دید

 

_ حالم از این استعارات به هم می خورد

با چه میزانی می گویی که چشم هایم لیاقت ندارند

 

_ با میزان خداوند

 

_ و دوباره آن چرخش بیهوده

قرآن کلام خداست و خدا وجود دارد چون قرآن گفته که خدا وجود دارد

 

_ می خواهی سرپیچی کنی

تو بنده ی نافرمان

دومین خطای خداوند بعد از شیطان

 

_ در این فکرم که چگونه خدایی را باور کنم که خطا کار است

!! نوشته شده توسط unfaithful | 10:28 | جمعه 6 مرداد1385 •





Powered by WebGozar