دخترونه
بی ترس
بوي شمع در شكاف جمجمه ام مي پيچيد
سبزي فصل ها را در خود ورق مي زديم
دست هايش روي جوراب هايم مي خزيد
و من مي ميرم تا لحظه اي در خيال
او را در نقطه اي از زبانم
به طعمي تازه محصور كنم
مرد آزاد من
هميشه
بهترين ها را به تصوير مي كشد
و در ديدگانش
با شكوهي شگرف مرا به بودن مي رساند
آري، هست بودنم را
با لكنت تپش هاي قلبش
اثبات مي كنم
براي آنان كه در هر وهمي به دنبال دليل منطقي
همه ي ستايش ها را زير و رو مي كنند
بگذار بگويم
عاشق اويم
بي ترس
!! نوشته شده توسط unfaithful
| 1:0 | دوشنبه 6 فروردین1386
•

