بیست
اجسادمان زنده مي شدند
با هر مكش دهانش
با كشيدني بي بازگشت
بي توقف
با رگه اي از عطري ماندگار
مرا به خود مي خواند
او را در خود مي كشيد
ساعت هايمان آويزان بر جا لباسي
لباس هايمان پهن
جوراب هايم بين انگشتانش
احساس حرير ملافه بر لختي پاهايم
نرم
با وقار
موسيقي رقصان
صداي پرواز بيست كبوتر
يك اتاق چهار در سه
وزش پرده در پنجره اي باز
پرهاي ميان موهايم
سقوط يك عنكبوت بر تار باريكش
خاكستر هاي پراكنده
زمين كبود
هوا كبود
تن هاي كبودمان كبود
چون دو مرده ي در هم آويخته
مرده براي هم
زنده براي هم
در هم آويخته
بدون ساعت
بدون لباس
با بستري از پر
با آسماني از پر
از بيست جفت بال كبوتري
از بيست جفت چشم كبوتري
rainbow eyes
اون يه تيكه رنگين كمون كشيده
گذاشته بالاي آسمونش
همه ي رنگا
همه ي قشنگا
امروز داشتم توي يه خيابون داغ مي رفتم
با يه نفر
همه چيز خيلي زرد بود
ازون زردايي كه چشم درد ميگيره
درست وقتي كه مي خواي بگه
نازي قربون چشات
چند تا چشم مي كشه
يني يه عالمه
توي يه زمينه ي آبي كثيف
با كفشاي گنده زشت
با دو تا پاي مسخره
red breast
امروز
نوك پستان هايم را
با حنا
رنگ كرده ام
تا در دهانت
دو شعله ي سرخ
بيافروزم

برای تو
طفل نوپاي من
كه در قامت يك مرد
شب هنگام
ميان بسترم
حلول مي كني

