در یاد داشتن
در خياباني كه در عمق تاريكي
طول آن
با چهار چراغ روشن
جلوه مي كند
با شعر كمرنگي زير لب
مردي مي گذرد
كلمه اي را فراموش مي كند
ريتم قدم هايش را كند مي كند
Ritardando نواخته مي شود
با سنگ ريزه هاي پخش تكراري
تصويري از زني خم
روي تخت خوابي چهار بند
و حالا سرعتش را زياد مي كند
نه براي خواستن
نه براي در آغوش كشيدن
در خلسه اي ناپديد
هيچ زودتري در كار نيست
اين تاب نياوردن
براي فراموشيست
سرعتي كه حواس را مي كشاند
و انگشتان او را
محو مي كند

